لعنت به غربت !
که خاطره ساختن با تو را از من دریغ کرد۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه
تنهایی
زنگ در به صدا در می آید. زن همسایه است. اولین بار است که او را می بینم. می گوید قهوه اش تمام شده؛ کمی قهوه می خواهد تا خستگی اش را برطرف کند. به او می گویم بیاید تو تا باهم قهوه بخوریم. در آشپزخانه نشسته ایم. ساکت است. پر از سوالم:
-دوست پسر داری؟
- آره.
- اسمش چیه؟
- هانس.
- رابطه تون چطوره؟
- خوبه.
- چند سالشه؟
- سی سال.
- تو چند سالته؟
- من از اون بزرگترم.
زن سیگار می کشد. هیچ سوالی از من نمی پرسد. گریه ام می گیرد.
می پرسد: مشکلی پیش اومده؟
من بیشتر گریه ام می گیرد. سرم را فقط تکان می دهم که نه.
زن می خواهد برود. می گوید: هانس قرار است بیاید تا با هم تابلوهایی را که کشیده ایم به نمایشگاه ببریم.
نومیدانه نگاهش می کنم. می رود.
دوباره حالت تهوع دارم. با شتاب به دستشویی می روم و بالا می آورم. من نه ماهه باردارم، اما هنوز بالا می آورم.
دوباره زنگ به صدا در می آید. زن کلیدش را جا گذاشته است. دوباره حالت تهوع. به دستشویی می روم. زن نگران شده. همراهم می آید. کمکم می کند؛ مرا به اتاقم می برد و من خودم را روی تخت می اندازم. از من می پرسد:
- چته مشکلی داری؟
سرم را زیر پتو مخفی می کنم.... دوباره می پرسد. پتو را کنار می کشم و می گویم:
- اگر می خواهی برایت تعریف کنم بیا به زیر خیمه من.
تعجب می کند. می گویم:
- تو هم سرت را بگذار زیر پتو تا آنجا همه چیز را برایت تعریف کنم.
همین کار را می کند. حالا سرهایمان زیر خیمه است. حرف می زنم. می گویم از خودم. او مرا نمی شناسد و من برای او که هیچ از من نمی دانست خود را عریان می کنم. راحت! می دانم هیچ زوایایی از من در ذهن ندارد. همه چیز را می گویم.
....
ساعتی بعد سرش را از زیر خیمه بیرون کشید. لبخندی زد..... زن ماند.
۱۳۸۹ شهریور ۱۲, جمعه
زن چمدونی
مرد پشتش به زن بود و نگاهش نمی کرد. زن گفت که هنوز دوستش دارد و مرد رو به دیوار گفت که دیگر دوستش ندارد.
زن به اتاق اش رفت. چمدان خالی زیر تخت را که همیشه به او چشمک می زد، برداشت. نگاه اش کرد. بزرگ بود. بازش کرد. یاد صحنه ی فیلم هایی افتاد که همیشه زنی آن را پر می کرد. به دستان اش نگاه کرد. نه. دستان اش به هیج سویی از اتاق نمی رفت تا شاید نشانه ای از زن را بردارد و داخل چمدان بگذارد. زیپ چمدان را کشید و از اتاق بیرون رفت.
مرد همچنان رو به دیوار ایستاده بود. زن چمدان خالی را با خودش کشید. نگاهی کرد به تمام زوایای مرد، که رو به دیوار بود. با چمدان به سمت در رفت. درب را باز کرد و با چمدان اش رفت. ...
مرد همچنان رو به دیوار ایستاده بود. زن چمدان خالی را با خودش کشید. نگاهی کرد به تمام زوایای مرد، که رو به دیوار بود. با چمدان به سمت در رفت. درب را باز کرد و با چمدان اش رفت. ...
۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه
پسرک صورت قلبی من
پسرک صورت قلبی من
مویه می کند از درون
تا بی حضور عزیزش
زندگی را تاب بیاورد
اما لبخند می زند
دشوار
سنگین
و چشم های سیاه عمیق اش
بهت می کند
به این همه بی حجمی...
۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)