وقتی غذا را
اعتصاب کرد زندانی
و نحیف شد پیکرش
و نفس هایش به شماره افتاد
آخرین سیگارش را
بر لب های خشکیده اش حس کرد
بلعید و کام گرفت
.
.
زندانی مرد
با چشمانی که
پر بود
برق داشت
زنده بود
پسرک صورت قلبی من
مویه می کند از درون
تا بی حضور عزیزش
زندگی را تاب بیاورد
اما لبخند می زند
دشوار
سنگین
و چشم های سیاه عمیق اش
بهت می کند
به این همه بی حجمی...