یادته بچه بودیم میخواستیم بریم گم شیم، یه بار هم این کار و کردیم، با تمام توان مون دویدیم، پیاده روی شهر و دویدیم. یادته پیرزن اون طرف پیادهرو چه مضطرب شده بود و با صدای لرزونش گفت: این وقته شب کجا میرین و تو گفتی داریم میریم گم بشیم!
۱۳۸۹ دی ۱۶, پنجشنبه
۱۳۸۹ آذر ۲, سهشنبه
انتخاب
به انتخاب فکر می کنم و روزهای رفته را مرور می کنم. کجا بود مرز انتخاب هایم؟ آیا انتخابی وجود داشت؟
۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه
محکوم
زن بعد از یک روز کاری دیگر، به خانه برگشته است. خسته است، اما خود را با پختن مشغول می کند. تلفن زنگ می زند. برادرش است.
- دلم خیلی برایت تنگ شده!
زن می گوید من هم خیلی دلتنگ ات هستم.
پسرک دوباره می گوید. ساده و عمیق.
زن دلش می لرزد.
- من هم خیلی دوستت دارم.
پسرک بی تاب است.
زن می گوید: چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟
پسرک می گوید:
- دلم تنگ ات است، یادت رفته، تو من را بزرگ کردی. من با تو خاطره های بسیار دارم. تو مادرم بودی.
زن بغض می کند. هنوز هم مادرش است. هنوز هم زخم های روزهای کودکی اش را تحمل می کند که مادری خردسال بود با دنیایی وظیفه.
زن به یاد می آورد که آن قدر کودکی اش به مادر بودن گذشت که مادر ماند، حتی مادر برای جفت اش.
۱۳۸۹ مهر ۱۰, شنبه
۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه
تنهایی
زنگ در به صدا در می آید. زن همسایه است. اولین بار است که او را می بینم. می گوید قهوه اش تمام شده؛ کمی قهوه می خواهد تا خستگی اش را برطرف کند. به او می گویم بیاید تو تا باهم قهوه بخوریم. در آشپزخانه نشسته ایم. ساکت است. پر از سوالم:
-دوست پسر داری؟
- آره.
- اسمش چیه؟
- هانس.
- رابطه تون چطوره؟
- خوبه.
- چند سالشه؟
- سی سال.
- تو چند سالته؟
- من از اون بزرگترم.
زن سیگار می کشد. هیچ سوالی از من نمی پرسد. گریه ام می گیرد.
می پرسد: مشکلی پیش اومده؟
من بیشتر گریه ام می گیرد. سرم را فقط تکان می دهم که نه.
زن می خواهد برود. می گوید: هانس قرار است بیاید تا با هم تابلوهایی را که کشیده ایم به نمایشگاه ببریم.
نومیدانه نگاهش می کنم. می رود.
دوباره حالت تهوع دارم. با شتاب به دستشویی می روم و بالا می آورم. من نه ماهه باردارم، اما هنوز بالا می آورم.
دوباره زنگ به صدا در می آید. زن کلیدش را جا گذاشته است. دوباره حالت تهوع. به دستشویی می روم. زن نگران شده. همراهم می آید. کمکم می کند؛ مرا به اتاقم می برد و من خودم را روی تخت می اندازم. از من می پرسد:
- چته مشکلی داری؟
سرم را زیر پتو مخفی می کنم.... دوباره می پرسد. پتو را کنار می کشم و می گویم:
- اگر می خواهی برایت تعریف کنم بیا به زیر خیمه من.
تعجب می کند. می گویم:
- تو هم سرت را بگذار زیر پتو تا آنجا همه چیز را برایت تعریف کنم.
همین کار را می کند. حالا سرهایمان زیر خیمه است. حرف می زنم. می گویم از خودم. او مرا نمی شناسد و من برای او که هیچ از من نمی دانست خود را عریان می کنم. راحت! می دانم هیچ زوایایی از من در ذهن ندارد. همه چیز را می گویم.
....
ساعتی بعد سرش را از زیر خیمه بیرون کشید. لبخندی زد..... زن ماند.
اشتراک در:
پستها (Atom)