۱۳۹۰ تیر ۱, چهارشنبه

تو بزرگ بودی


به ناگاه یادم آمد که این همه سال که در ذهن من بزرگ بودی و من با تمامی سرگشتگی ها و جداسری هایم، سعی می کردم در زندگی واقعی ، خود را به تو فردی کاملن مستقل بنمایانم، در ذهنم، ذهن سلطه پذیرم، تو بزرگ بودی و من همیشه، حتا وقتی که فکر می کردم قوی هستم، برای گفتن خودم، تپش می گرفتم. به ناگاه یادم آمد که این حجم تو در ذهن من از کجا می آید؛ راستی تو که فقط چهار سال از من بزرگ تری. می دانی چهار سال ناقابل، چرا همیشه در ذهن من تو خیلی حجیم بودی؟ حالا فهمیده ام که چهار سال چقدر در ذهن من بزرگ بود، چرا که به من یادآوری می کرد که او بزرگ تر است، آه از این کلیشه های تربیتی که زجر داد مرا، زجر...

اما حالا فهمیده ام، حالا خود را فهمیده ام، حالا به لایه های ذهنم آشناتر از دیروزم و این کمک ام می کند. می دانی کمک ام می کند.

۱۳۹۰ خرداد ۱۱, چهارشنبه

تنهایی دست ها


هنوز به یادم مانده است دستانت
که مستاصل به چهره ات قفل شده بود و اعتراف می کرد تمامی زندگی بیست و هفت ساله ات را.
هجوم آدم ها با نجواهای خشن شان ، دستانت را مضطرب کرده بود
هنوز یاد آن شب دیوانه ام می کند

۱۳۸۹ اسفند ۷, شنبه

پرنده


جایی که آسمان با درخت مماس می شود
کبوتر نشسته است؛
پیام را زیر بال هایش حفظ می کند
سرمای زمین کشنده است!

۱۳۸۹ دی ۱۶, پنجشنبه

کودکی


یادته بچه بودیم میخواستیم بریم گم شیم، یه بار هم این کار و کردیم، با تمام توان مون دویدیم، پیاده روی شهر و دویدیم. یادته پیرزن اون طرف پیاده‌رو چه مضطرب شده بود و با صدای لرزونش گفت: این وقته شب کجا میرین و تو گفتی‌ داریم میریم گم بشیم!





۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

انتخاب


به انتخاب فکر می کنم و روزهای رفته را مرور می کنم. کجا بود مرز انتخاب هایم؟ آیا انتخابی وجود داشت؟

۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه

محکوم



زن بعد از یک روز کاری دیگر، به خانه برگشته است. خسته است، اما خود را با پختن مشغول می کند. تلفن زنگ می زند. برادرش است. 
 - دلم خیلی برایت تنگ شده!
زن می گوید من هم خیلی دلتنگ ات هستم.
پسرک دوباره می گوید. ساده و عمیق.
زن دلش می لرزد. 
- من هم خیلی دوستت دارم.
پسرک بی تاب است.
زن می گوید: چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟
پسرک می گوید:
  - دلم تنگ ات است، یادت رفته، تو من را بزرگ کردی. من با تو خاطره های بسیار دارم. تو مادرم بودی.
زن بغض می کند. هنوز هم مادرش است. هنوز هم زخم های روزهای کودکی اش را تحمل می کند که مادری خردسال بود با دنیایی وظیفه.
زن به یاد می آورد که آن قدر کودکی اش به مادر بودن گذشت که مادر ماند، حتی مادر برای جفت اش.


۱۳۸۹ مهر ۱۰, شنبه

زندانی



وقتی غذا را
اعتصاب کرد زندانی
و نحیف شد پیکرش
و نفس هایش به شماره افتاد
آخرین سیگارش را
بر لب های خشکیده اش حس کرد
بلعید و کام گرفت
.
.
زندانی مرد
با چشمانی که
پر بود
برق داشت
زنده بود