۱۳۹۰ تیر ۲۰, دوشنبه

می ترسم


رنجور شده است. زرد شده است. چشمان عسلی اش دیگر نمی درخشد. به جرمی ناکرده چند روزی را در بازداشت گذرانده. حالا به خانه برگشته، اما کم حرف شده است. از خواب می پرد. کابوس می بیند. دیروز با بغضی بی پایان به ناگاه به حرف می آید. از مردی که یک سال تمام در بازداشتگاه بوده، می گوید. از بازداشتگاهی که تنها اتاقی بسیار کوچک و بدون حمام بوده می گوید. از مجرمانی که هر کدام با جرم هایی از قتل و تجاوز و سرقت مسلحانه به آنجا منتقل می شدند، می گوید. و دوباره از مرد می گوید که صبرش تمام شده بود. از مردی که ناامید و معلق از این همه بلاتکلیفی، زندان را به این بازداشتگاه ترجیح می داده، می گوید. از مردی که شبانه در کنار او  خود را دار می زند و او می لرزد، می گوید.


گل بکاریم






یه خونه ای هست توی یکی از خیابون های واشینگتن که یه مرد ویتنامی یک سالی می شه که توی اون زندگی می کنه.
خونه در عرض این یک سال غرق گل شده. حیاط جلویی و حیاط پشتی خونه پر از گل شده. مرد فقط کاشته و آب داده و نگاه شون کرده و خندیده. روی دیوارهای خونه گلدون آویزان کرده، تمام رف های پنجره های خونه پر از گله. حتا فضای جلوی پارکنیگ رو هم پر از گل کرده.
یه روح رنگی می تونه انقدر رنگ تولید کنه. می تونه انقدر فضا رو پر از عطر کنه. می تونه به همه ی دیوارها، پنجره ها ، درها، روح هدیه بده. یه روحی که زنده ی زنده است. رنگ داره. عطر داره. اون خونه، هر روز به همه ی زنده های اونجا، زندگی و عطر هدیه می ده. رنگ هدیه می ده.
آهای مردم زیبا، بیاین روح مون و صدا کنیم، بیاین درون مون رو صدا کنیم. بیاین آواز بخونیم. یه آواز دسته جمعی.  بیاین گل بکاریم. گل های رنگی. بیاین با آویزان کردن گل های رنگی روی دیوارهای خونه هامون، معنی دیوار و عوض کنیم. بیاین پنجره ها رو باز کنیم و رف هاش رو پر کنیم از خنده. بگذاریم عطر گل های کاشته شده مون توی فضا جاری بشه و عشق پراکنده بشه .
آهای مردم زیبا، دانه های به خاک نرفته منتظر دست های من و تو هستن که در خاک فرو روند و آفریده شن.   

۱۳۹۰ تیر ۱۹, یکشنبه

از کنارت گذشتم


از کنارت گذشتم، بی آنکه نگاهت کنم. می خواستم انکارت کنم، می خواستم دیگر این مهر میان مان نباشد، می خواستم دیگر نبینمت.
مشاجره ی سختی کرده بودیم و من آن قدر مستاصل شده بودم که تنها چاره را ترک خانه دیدم. وقتی پریشان به خیابان قدم گذاشتم، مقصدی نداشتم که در آن پناهی بگیرم. به پارک پناه بردم. نیمکتی خالی پیدا کردم و نشستم. تابستانی داغ بود. عینکم را زدم تا اشک هایم دیده نشوند. به کودکان نگاه می کردم که چه سرخوشانه بازی می کردند. به اطراف ، به درخت، به پرنده، به آدم ها، به مردها نگاه کردم. هنوز پنج دقیقه نگذشته بود، که مردی به سمتم آمد و متلکی گفت. با هر جمله اش بی پناهی ام بیشتر می شد. مردک رفت. بلند شدم. به سمت خیابان به راه افتادم. تمام تنم سنگین شده بود. سنگین قدم می زدم. همه ی حرکت های آدم ها و اشیا، آرام شده بود. از دور قدم زدن آهسته ات را به سمت خودم می دیدم. از کنارت گذشتم، بی آنکه نگاهت کنم.

۱۳۹۰ تیر ۱۵, چهارشنبه

همین شیء ساده


دلم به دوچرخه ام خوش است، به من حس استقلال می دهد. شهر را با اختیار خودم و هر زمان که بخواهم، می گردم، بدون وسواس زمان بندی های همگانی.
 شهر زیر چرخ های دوچرخه ام زیباتر است و من هم قوی ترم. همین شیء ساده، من را با خودم آشناتر کرده است. ترس هایم را از من می گیرد. مرا جزیی از شهر می کند. مرا در شهر به گردش می برد.
همین شی ء ساده به من امکان حضور می دهد، حضوری که فاعل است و این حضور ، حس های تازه ای را در من زنده کرده است. همین شیء ساده، اینگونه با من رفتار می کند تا من طعمی را مزه کنم که تازه است و رهایی می آورد.
چشیدن این طعم گر چه دیرهنگام است، ولی سرشارم می کند، پر از بودنم می کند! کسی که همیشه جنسیت اش مقدم بر انسان بودنش فرض شده، اینک به حس تازه رهایی خوشامد می گوید. 

درد


نوشتن شفا می دهد، به همین امید آمده ام.
گاهی درد چنان در دلم عمق می گیرد که چاهی تاریک می شود. چاهی بدون قطره ای آب.
دردت در من درد شده است، سال هاست با این درد آشنا شده ام. به خودم که می نگرم، خود را مملو از درد دیگری می بینم، گاهی که بی تابم، لایه های درد را بیرون می کشم تا لایه ی خودم را ببینم، چیزی نمی یابم که متعلق به من باشد. به خودم ، به درونم. درد های من همه دردهای دیگری است. دیگری ها در من اند. دیگری هایی که انسان اند و درد می کشند .
این دردهای دیگری، گاهی مرا به جنون می کشاند.  

۱۳۹۰ تیر ۹, پنجشنبه

اضطراب


من اضطرابم. اضطراب در تن من جایی بس عمیق دارد. در دست هایم، وقتی نگاه شان می کنم. می دانی اضطراب در گلوی من جای دارد. همیشه هست.

 اضطراب یعنی دختری در خانواده ای پرجمعیت که سنتی است، مذهبی است، که جمعیت مردان اش غالب است . مردانی که لحظه لحظه ی کودکی ات را نظاره می کنند. یعنی هل شدن به وقت بازی های کودکانه. یعنی کودکی ات را در حیاط خانه جا گذاشتن و پریدن به دنیای غالب ها تا برای خواهر و برادر کوچکترت حامی باشی. یعنی مادر باشی! اضطراب یعنی به وقت بلوغ، قوز کردن که نشانه های زنانگی گم شود.
اضطراب، آن شبی بود که خانه را قفس یافتم. اضطراب، پچ پچه هاشان بود. اضطراب، تنهایی ام بود.
اضطراب، عصربارانی بود که فهمیدم بیمار شده ای و تمام خیابان را گریستم.
اضطراب، کابوس های شبانه ام بود برای بهبود تو.
اضطراب، دیدن ات در زندان بود.
اضطراب، دیدن چهره ی مستاصل مادر که تمام پایش سوخته بود.
اضطراب، فرار پدر بود.
اضطراب، نابسامانی ات بود وقتی همه ی زندگی ات را به غالب ها توضیح می دادی.
اضطراب، شرم ات بود از گفتن حقیقت زندگی ات.
حفره حفره ام. هر حفره ای ، حافظه ای دارد که اضطرابش را با خود حمل می کند. دلم سیمان می خواهد.

۱۳۹۰ تیر ۵, یکشنبه

مرد نی نواز


مردی را می شناختم که زندگی سختی داشت. دستان اش گواه زندگی اش بود. دستانی که بزرگ بود با پوستی کلفت. عاشق نی بود، اما فرصت آموختن اش را نداشت. گاهی اوقات با نی جدیدی که خریده بود به خانه می آمد و آن را در کنار نی های دیگر می گذاشت.
هر کس ذخیره ای نایاب در درون خود دارد. او نیز داشت. ذخیره اش نواختن نابه هنگام اش بود. مرد نی می نواخت، آرام و غمگین، گرچه در دستان بزرگ اش خوب نمی نشست، اما می نواخت. با هر دم اش، خود را می نواخت. دستانش را می نواخت.