۱۳۹۰ تیر ۱۵, چهارشنبه

همین شیء ساده


دلم به دوچرخه ام خوش است، به من حس استقلال می دهد. شهر را با اختیار خودم و هر زمان که بخواهم، می گردم، بدون وسواس زمان بندی های همگانی.
 شهر زیر چرخ های دوچرخه ام زیباتر است و من هم قوی ترم. همین شیء ساده، من را با خودم آشناتر کرده است. ترس هایم را از من می گیرد. مرا جزیی از شهر می کند. مرا در شهر به گردش می برد.
همین شی ء ساده به من امکان حضور می دهد، حضوری که فاعل است و این حضور ، حس های تازه ای را در من زنده کرده است. همین شیء ساده، اینگونه با من رفتار می کند تا من طعمی را مزه کنم که تازه است و رهایی می آورد.
چشیدن این طعم گر چه دیرهنگام است، ولی سرشارم می کند، پر از بودنم می کند! کسی که همیشه جنسیت اش مقدم بر انسان بودنش فرض شده، اینک به حس تازه رهایی خوشامد می گوید. 

درد


نوشتن شفا می دهد، به همین امید آمده ام.
گاهی درد چنان در دلم عمق می گیرد که چاهی تاریک می شود. چاهی بدون قطره ای آب.
دردت در من درد شده است، سال هاست با این درد آشنا شده ام. به خودم که می نگرم، خود را مملو از درد دیگری می بینم، گاهی که بی تابم، لایه های درد را بیرون می کشم تا لایه ی خودم را ببینم، چیزی نمی یابم که متعلق به من باشد. به خودم ، به درونم. درد های من همه دردهای دیگری است. دیگری ها در من اند. دیگری هایی که انسان اند و درد می کشند .
این دردهای دیگری، گاهی مرا به جنون می کشاند.  

۱۳۹۰ تیر ۹, پنجشنبه

اضطراب


من اضطرابم. اضطراب در تن من جایی بس عمیق دارد. در دست هایم، وقتی نگاه شان می کنم. می دانی اضطراب در گلوی من جای دارد. همیشه هست.

 اضطراب یعنی دختری در خانواده ای پرجمعیت که سنتی است، مذهبی است، که جمعیت مردان اش غالب است . مردانی که لحظه لحظه ی کودکی ات را نظاره می کنند. یعنی هل شدن به وقت بازی های کودکانه. یعنی کودکی ات را در حیاط خانه جا گذاشتن و پریدن به دنیای غالب ها تا برای خواهر و برادر کوچکترت حامی باشی. یعنی مادر باشی! اضطراب یعنی به وقت بلوغ، قوز کردن که نشانه های زنانگی گم شود.
اضطراب، آن شبی بود که خانه را قفس یافتم. اضطراب، پچ پچه هاشان بود. اضطراب، تنهایی ام بود.
اضطراب، عصربارانی بود که فهمیدم بیمار شده ای و تمام خیابان را گریستم.
اضطراب، کابوس های شبانه ام بود برای بهبود تو.
اضطراب، دیدن ات در زندان بود.
اضطراب، دیدن چهره ی مستاصل مادر که تمام پایش سوخته بود.
اضطراب، فرار پدر بود.
اضطراب، نابسامانی ات بود وقتی همه ی زندگی ات را به غالب ها توضیح می دادی.
اضطراب، شرم ات بود از گفتن حقیقت زندگی ات.
حفره حفره ام. هر حفره ای ، حافظه ای دارد که اضطرابش را با خود حمل می کند. دلم سیمان می خواهد.

۱۳۹۰ تیر ۵, یکشنبه

مرد نی نواز


مردی را می شناختم که زندگی سختی داشت. دستان اش گواه زندگی اش بود. دستانی که بزرگ بود با پوستی کلفت. عاشق نی بود، اما فرصت آموختن اش را نداشت. گاهی اوقات با نی جدیدی که خریده بود به خانه می آمد و آن را در کنار نی های دیگر می گذاشت.
هر کس ذخیره ای نایاب در درون خود دارد. او نیز داشت. ذخیره اش نواختن نابه هنگام اش بود. مرد نی می نواخت، آرام و غمگین، گرچه در دستان بزرگ اش خوب نمی نشست، اما می نواخت. با هر دم اش، خود را می نواخت. دستانش را می نواخت.

۱۳۹۰ تیر ۳, جمعه

حرف زدن


دیروز در یک جمع زنانه ای شرکت کردم که قرار بود محور جمع شدن مان بحث و مطالعه و گفتگو  درباره ی مسایل مختلف زنان باشد. از قبل موضوعی را مشخص کرده بودیم و قرار بود جلسه ی دیروز در مورد آن گفتگو کنیم و سوالات مان را مطرح کنیم. در خلال گفتگوهامان، به ناگاه احساس کردم که چقدر این زن ها حرف داشته اند برای گفتن. چقدر پر هستند از ناگفته ها. گاهی حتا بی هیچ ارتباطی به موضوع فقط حرف می زدند. به تمامی حرف می زدند. حرف هاشان بار داشت. دستان شان که به هر سو نشانه می رفت تا خودشان را بیان کنند. نگاه هاشان  که ناآرام بود. کاش ادامه پیدا کند، حتا اگر سمت و سوی مشخصی پیدا نکند، فقط باشد که بیایند و حرف بزنند.

روزمرگی هایم


لپه ها را پاک می کنم تا سنگی نداشته باشد، می بینم پر از سنگم. پیازها را خورد می کنم و اشک می ریزم. مدت هاست در آَشپزخانه ام. من این دیوارها و  آجرها و سیمان های آَشپزخانه را انقدر نگاه کرده ام و نگاهم انقدر به درون شان رفته که معمار شده ام. این را نباید دست کم گرفت.

۱۳۹۰ تیر ۱, چهارشنبه

رابطه های ما


چندان نمی شناسمش. به واسطه ی جمعی که هر از گاهی دور هم جمع می شویم و گفتگو می کنیم و از حال روزمان خودمان را با خبر می کنیم، آشنا شده ایم. برعکس بچه های جمع که چند سالی است تنها زندگی می کنند و از خانواده هایشان دورند، او با خانواده اش زندگی می کند. این را گفتم که بگویم تنهایی بعضی از آدم های جمع را ندارد، گر چه تنهایی همیشه با ماست. از زمانی که به این شهر مهاجرت کرده، در شرکتی که خانواده اش تاسیس کرده اند، کار می کند. از نظر مالی مشکلی ندارد.
اظهار صمیمت می کرد و می خواست بیشتر همدیگر را ببینیم و من برایش وقت می گذاشتم تا هم بشناسمش و هم با هم گپی بزنیم. گاهی هم او را به جمع های دیگری دعوت می کردم که با آدم های بیشتری آشنا شود و تنهایی که مدام از آن می نالید را کمتر کند. به مهمانی یا تولدی اگر دعوت می شدیم، اصرار داشت که من هم همراهش باشم و من هم بیشتر مواقع قبول می کردم و همراهش می شدم. در جمعی که بچه ها را کم و بیش می شناختیم، با یکی از پسرها وارد رابطه ی صمیمی تری شد. این رابطه اش شروع شد و رابطه اش با من تمام شد. حتا به تلفن های من جواب هم نمی داد. قبلن هم این مدل تجربه را داشته ام، که بعضی از زن ها وقتی وارد رابطه ی دوستی با پسری می شوند، وقت شان فقط محدود به رابطه ی جدیدشان می شود.
یک سالی ندیدمش. چند روز پیش دوباره تلفن زده و اظهار دوستی و صمیمت و دیدن و گپ زدن. دیدمش. پریشان بود. گریه می کرد. رابطه اش با پسر تمام شده بود. پسر وارد رابطه ی دیگری شده بود. سعی کردم آرام اش کنم و بگذارم فقط حرف بزند. گاهی نفس اش می گرفت. جرات اش کم شده بود.
من از این همه ضعف دردم می گیرد. از این همه وابستگی دردم می گیرد. از اینکه زنی ، زندگی اش را در دیگری معنی کند، رنج می برم. رابطه ی عاطفی وقتی تمام می شود، درد دارد، می دانم، اما دردم می گیرد، که رابطه هامان برای مان چالشی محسوب نمی شود که جنگ کنیم برای یادگیری و شناخت خودمان. بیشتر مریض می شویم و انتظار داریم که فقط فهمیده شویم. رابطه ای که خود را کمرنگ ببینیم و معیارهایمان را تنها سلیقه های گوناگون او شکل دهد، و حتا این سعی بیهوده که خود را مدرن تزیین کنیم که از جماعت روز، دور نمانیم، هیچ دردی را درمان نمی کند. درمان فکر من است که بیمار است، که وابسته است، که تب کرده است و هیچ پاشوره ای جز آگاهی ، جز رویارویی آگاهانه با رنج، درمانش نمی کند.