۱۳۹۰ مرداد ۲۰, پنجشنبه

خودکشی


مادری که خودکشی را در خود حمل می کند، حتا اگر زنده بماند، خودکشی را به فرزندش می دهد. 

۱۳۹۰ مرداد ۱۱, سه‌شنبه

دیگری ها


باز بی قرار شده ام. مضطرب. دوباره توده ی درد به سطح آمده و مانند قلوه سنگی بزرگ روی دلم تکان تکان می خورد.
ارتباط با «دیگری» ها، همیشه چشمه ی بیقراری های من بوده و هست. گاه این ارتباط ها ی با «غیر»، برای تایید نیست، حتا تشویق، تنها می خواهم این «غیر» باشد، بماند و خود را بخواهد. خواستنی بی پیرایه برای زادنی از نو.
چه گیج می زنم تا این پیوندها بماند. تازه باشد. اما می دانی، کم می شوم. ذره هایی از من ، از درونم چنان شتابی می گیرند که قلبم مدام ضربه می خورد. ضعیف می شود.  

۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه

...


دلم به هیچ هم خوش نیست. نه ریسمانی و نه پناهی که این دستان لرزان را به آن بیاویزم و نه حتا گاهی کورسویی از امید.
می دانی اتاق ات را دیگر نمی توانم آن گونه که در ذهنم نقش گرفته بود، تصویر کنم. اتاقی که به هم ریخته بود. پرده ای را که برعکس آویزان کرده بودی. تختی که همیشه چرک بود. اتاق اما بار داشت. بحران را در تمام دیوارها و آجرها و سیمان هایش آرام آرام و ذره ذره جمع کرده بود تا تو، تویی که همیشه می خندیدی، مشت بکوبی تمام خودت را که به آجرها داده بودی، به شیشه ی اتاق و بشکنی خودت را.
اتاق خونی است. دستان ات نقش خون گرفته. دستان ات تکان نمی خورد. می بینی ، زندگی می لرزد. تو می لرزی و من، می بینی چه بیچاره ام! 

۱۳۹۰ تیر ۲۳, پنجشنبه

جرات


جرات می خواهد به آدمی نزدیک شدن. به چشم هایش نگاه کردن و خیره شدن به دست هایش که خود را بیان می کنند.
جرات می خواهد که آغاز کنی تا بشناسی اش.
اول توده ای سفید است که حجم دارد . نگاه دارد. حرف دارد. و همین هاست که تو را به جاده ای می برد که کشف کنی اش. در کنارش راه می روی، چای می خوری و همین طور نقطه نقطه ها را به هم وصل می کنی. حالا این نقطه ها هر کدام شان ترکیبی را ساخته اند. یک ترکیبی که ناگهان هشیارت می کند. این ترکیب، انسانی است که هجوم دارد، درد دارد.
جرات می خواهد که نگه اش داری. که بماند.
پس می زنی اش. نمی خواهی اش. این جاده ای که تو را به کشف او برده، تو را عریان کرده و می بینی که هجوم خود توست که این گونه بی قرارت کرده. این جاده ی لابیرنت وار، همه ی تو را سرفه کرده است.
جرات می خواهد، ماندن در این جاده ی بی انتها.

۱۳۹۰ تیر ۲۱, سه‌شنبه

حسرت


می توان حسرت را کشید بر روی بوم یک نقاشی و ساعت ها تماشایش کرد و باز هم حسرت کشید. حسرت یک فعل ، زمانی اتفاق می افتد که زمان انجام فعل طی شده باشد، و اگر خود را به عنوان فاعل حسرت، بسیار منفعل بپنداریم، حسرت خوره می شود در وجودمان. برای من کج دار و مریز رفتار کردن ام با تو وقتی که فرصتی دارم که به تمامی فرصت است برای لبریز شدن از عشق مادرانه ات، بلعیدن دلواپسی های کودکانه ات، همه حسرتی می شود که درد بکشم و تصویرهایی از تو را که این ذهن لامصب از تو عکس گرفته به یاد بیاورم و حسرتم را بکشم مانند وزنه های یک زندانی...

۱۳۹۰ تیر ۲۰, دوشنبه

می ترسم


رنجور شده است. زرد شده است. چشمان عسلی اش دیگر نمی درخشد. به جرمی ناکرده چند روزی را در بازداشت گذرانده. حالا به خانه برگشته، اما کم حرف شده است. از خواب می پرد. کابوس می بیند. دیروز با بغضی بی پایان به ناگاه به حرف می آید. از مردی که یک سال تمام در بازداشتگاه بوده، می گوید. از بازداشتگاهی که تنها اتاقی بسیار کوچک و بدون حمام بوده می گوید. از مجرمانی که هر کدام با جرم هایی از قتل و تجاوز و سرقت مسلحانه به آنجا منتقل می شدند، می گوید. و دوباره از مرد می گوید که صبرش تمام شده بود. از مردی که ناامید و معلق از این همه بلاتکلیفی، زندان را به این بازداشتگاه ترجیح می داده، می گوید. از مردی که شبانه در کنار او  خود را دار می زند و او می لرزد، می گوید.


گل بکاریم






یه خونه ای هست توی یکی از خیابون های واشینگتن که یه مرد ویتنامی یک سالی می شه که توی اون زندگی می کنه.
خونه در عرض این یک سال غرق گل شده. حیاط جلویی و حیاط پشتی خونه پر از گل شده. مرد فقط کاشته و آب داده و نگاه شون کرده و خندیده. روی دیوارهای خونه گلدون آویزان کرده، تمام رف های پنجره های خونه پر از گله. حتا فضای جلوی پارکنیگ رو هم پر از گل کرده.
یه روح رنگی می تونه انقدر رنگ تولید کنه. می تونه انقدر فضا رو پر از عطر کنه. می تونه به همه ی دیوارها، پنجره ها ، درها، روح هدیه بده. یه روحی که زنده ی زنده است. رنگ داره. عطر داره. اون خونه، هر روز به همه ی زنده های اونجا، زندگی و عطر هدیه می ده. رنگ هدیه می ده.
آهای مردم زیبا، بیاین روح مون و صدا کنیم، بیاین درون مون رو صدا کنیم. بیاین آواز بخونیم. یه آواز دسته جمعی.  بیاین گل بکاریم. گل های رنگی. بیاین با آویزان کردن گل های رنگی روی دیوارهای خونه هامون، معنی دیوار و عوض کنیم. بیاین پنجره ها رو باز کنیم و رف هاش رو پر کنیم از خنده. بگذاریم عطر گل های کاشته شده مون توی فضا جاری بشه و عشق پراکنده بشه .
آهای مردم زیبا، دانه های به خاک نرفته منتظر دست های من و تو هستن که در خاک فرو روند و آفریده شن.