۱۳۹۰ اسفند ۱۷, چهارشنبه

بوی تو



لباس ها یت را بیمارستان پس داده است. نگاه شان می کنم. همه ی نشانه های جسمانی ات را با خود دارند. همه ی خاطرات ات را با خودشان آورده اند.
پیراهن ات، شال گردن ات، کلاه ات، همه به آخرین ذره از هستی ات آغشته اند. به بوی تن ات آغشته اند.
سنگ می شوم. مات می شوم. همه را محکم بغل می کنم و هراسان به دنبال پارچه ای می گردم که همه شان را داخل اش بگذارم. محکم گره می زنم. پارچه ی دیگری می آورم. دور پارچه ی قبلی محکم می پیچم اش. می خواهم بماند. می خواهم بوی ات بماند. می خواهم این حضور بماند. برای همیشه بماند. وسواس می شوم. همه را داخل کیسه ای می گذارم. کیسه را گوشه ی کمد می گذارم. در کمد را قفل می کنم.
دراز می کشم. بوی ات مثل خاطره ای سنجاق می شود در یادهایم. بوی ات یاد می شود در همه ی من.

۱۳۹۰ اسفند ۳, چهارشنبه

مرگ


خداحافظی کردن اندکی مردن است.
چهار سال است که اندکی می میرم. و حالا مرگ حضور دارد. به تمامی.
انگار همه ی این چهار سال، تمرینی بود برای مواجهه با همه ی مردن.


۱۳۹۰ بهمن ۱۶, یکشنبه

فقدان



وقتی فقدان و نبود کسی بر تو، قلب و فضایت حادث می شود، آنگاه همه ی تو، درون ات و نگاه ات سنگین می شود. هر صدا و نگاه و حرکتی که با خود حس دوست داشتن را حمل کند، خالی ات می کند. به رنج می رسی. به ترس می رسی. انگار نبود او، زخمی را برایت تازه می کند، زخم دوست داشتن. حتا نگاه مهربان یک دوست، دیوانه ات می کند. دوست داشتن آدم ها ویرانی می آورد. قلب مان مچاله است برای همیشه. فقدان، بودن را پررنگ می کند. بودن اش همه جا حضور دارد. فقدان، آدم های دور و بر را نشان ات می دهد، دیگری ها را پر رنگ می کند. فقدان، به یاد آوردن است. فقدان، بیداری دوباره ی همه ی حس های انسانی مان است. فقدان، شور دارد. درد دارد. فقدان، تو را با خودت مواجه می کند. فقدان، رجوعی به تنهایی مان است. 



۱۳۹۰ بهمن ۶, پنجشنبه

برای تو

 
باید بنویسم، گرچه ناتوانم، اما انگار هیچ چاره ای نیست جز نوشتن، شاید این بار شفا بیابم. باید از تو بنویسم، از همه ی تو. از اینکه نیستی و این فقدان جقدر بودن ات را برایم پررنگ کرده است. از تو که این همه دلتنگ ات هستم. از این روزهایی که بر من و ما رفته است. از این ویرانی.
این چند سالی که دور از تو و هوای تو، در جایی دیگر زندگی کرده ام، هر بار که صدای لرزان و دلتنگ ات را از پشت گوشی تلفن می شنیدم، دنیایم آوار می شد و تمام دست و دلم می لرزید و به این دوری لعنت می فرستادم که خاطره ساختن با تو را از من دریغ کرد، حالا نمی دانم دنیایم چه می شود، وقتی که دیگر نیستی، تا حتا صدای لرزان و پربغض ات را بشنوم.
خانه این بار هیچ امنیتی نداشت، چرا که حضورت، لبخندت، مهربانی ات، هیچ کدام نبودند و این ابتدای ویرانی ما بود.
می دانی دلم برای دستان ات تنگ شده ، دستانی که همه جای خانه از خود یادگاری به جای گذاشته. در باغچه ی خانه مان، به گل هایی که کاشته ای، دفترچه هایی که در برگ های شان نوشته ای...
راستی آیا می توانیم به خانه ای که در روستای مان ساخته ای، قدم بگذاریم؟ به باغی که با دستان ات آن را برپا کردی؟ به آن همه نهال که کاشتی؟
به زندگی ات فکر می کنم، به آن همه تلاش ات برای ساختن،به اینکه چه پر زندگی کردی، به وفاداری ات به آدم ها، به بودن های همیشگی ات برای ما، وقتی که ناتوان از ادامه ی زندگی بودیم و حضور همیشگی ات برای دیگری ها.
دلم آرام نمی شود، انگار این رابطه در جایی تمام شده که خیلی از فرصت ها را برای حرف ها و نگاه ها و لبخندها و آغوش ها از دست داده است و حسرت است که شکل می گیرد و زخمی که بر قلب ام مانده است.
می گویند مرگ پایان کبوتر نیست، می دانم و باور دارم که قدم به سوی شهر نورها گذاشته ای، اما دلتنگ ات هستم و این امان ام را می برد.


۱۳۹۰ آذر ۱۳, یکشنبه

همه ی زن های درون من


نگاهی به فیلم زنان بدون مردان


من مونس ام. خانه آرامگاه من نیست، هر چند پیکرم در باغچه اش خاک شده باشد. در خیابان های شهر شورشی جاریست که آزادی را نوید می دهد و من با مردخانه که برادری است سنتی در جنگم. من مونسم که التهاب خیابان و بودن در کنار مردم را نه در زندگی ام بلکه در خیال ام و با مرگ ام تجربه می کنم. برای من مرگ بشارتی است به رهایی. من راه باغ را می شناسم.
من فائزه ام. به مردی که عاشق مذهب است، عاشقم. به طلسم رو می آورم تا انتخابم کند، اما او انتخاب اش دیگری است. بکارتم را پرمعنی می بینم ولی در کوچه های شهر آن را از دست می دهم. هراسان و ناامید به باغ پناه می برم.
من زرین ام. روسپی ام. انتخاب را نمی دانم اما اجبار را می فهمم. بزک می کنم، عطر می زنم تا پیکرم نقش بهتری را بازی کند. صداهای خش دار رئیس بی وقفه یادآور نقش ام است. نوازش می شوم. تن ام را حس می کنم و گناه آوار می شود بر تمامی من. آب را پالایشی می بینم بر تن ام و عبادتگاه را ایمن برای سکوت و اشک هایم. چهره های آشنای مردان سجده گر مسجد به وحشتم می اندازند و هراسان و مبهوت به باغ وارد می شوم.
من فخری ام. میان ساله ام. هم او که شوهر قدرت مدار حکومتی اش یائسگی اش را چون پتکی بر روحش فرود می آورد. من فخری ام که رویاهای هنری و علایق روشنفکرانه ام را در بازگشت یار دیرینه ای از فرنگ، دوباره در درونم حی و حاضر می بینم و نومیدانه به او دخیل می بندم. با ترک شوهرم باغ تنها مامن پیش روی من است.
ما در باغیم. آواز می خوانیم. تن مان را کشف می کنیم. جراحت هامان را مداوا می کنیم و آفتاب بر ما می تابد و گل های باغ رشد می کنند و باغ زیبا می شود، همچنان که خیابان های شهر پر شور از هم صدایی است و نوید شکوفایی می دهد.
وقتی که قدرت با نیزه های داغ خود خیابان ها را تسخیر می کند، درب باغ نیز برای ضیافتی رنگین گشوده می شود تا هجوم میهمان ها و نظامی ها، آرامش و سلامت را با خود به یغما ببرد.
شب تاریک باغ ، ضیافت اش را ادامه می دهد تا من، زرین، تب کرده و ملتهب در هجوم خنده ها و آوار چکمه ها، صبحی دیگر را تجربه نکنم.
من،فخری، در این ضیافت آواز می خوانم، و آوازم این بار معنی خود من است، و این هجوم پیکرها، به من تنهایی ام را یادآور می شود. سربازان به دور میز رنگین نشسته اند و نخبگان و روشنفکران به دورشان با چاپلوسی مجیز می گویند.
و من، فائزه، در این ضیافت مسموم سویه ی دیگری از وجودم را پیدا می کنم که به من شهامت نه گفتن را می دهد.
خزان باغ ناگهان از راه می رسد بی آنکه بهار تمامی جامه های رنگین اش را به درختان باغ عرضه کرده باشد.
در خیابان اینک نظامیان همه چیز را در دست دارند. افسوس که باغ دیگر پناهگاه ما نیست. من، فائزه، به سوی سرنوشتی نامعلوم باغ را ترک می کنم تا در شهر جایی بیابم.
در میانه ی این راه، همچنان که آشفته و پرشتاب به سوی شهر قدم می زنم، پر از سوالم.



۱۳۹۰ آبان ۱۹, پنجشنبه

سکوت تنهایی



تنها پنجره ی اتاق رو به حیاطی که سه درخت تنومند چنار آن را پر کرده است، باز می شود. آمد و شد پرندگان و جست و خیزهای سنجاب های قهوه ای و حرکت بی زمان باد، شاخه ها را به این سو و آن سو می پراکند.
زن بی قرار که می شود، نیرویی در درونش غلیان می کند، و او را از چاه تنهایی اش بیرون می کشد و به پنجره رهنمون اش می کند. می ایستد و شور بیرون در درونش، دوباره چشمه ای می شود که نگاه کند. برگ های سبز تابستانی، آسمان بیکران، پروازهای دسته جمعی پرندگان و حالا آن سو تر، پنجره ای که پیرمردی را در خود قاب گرفته با دستانی که شیشه را لمس می کنند، پیرمردی که نگاه می کند، رو به رو را، بی هیچ تکانی.
لحظه های سکون درون زن، از تماشای بیرون پنجره شروع می شود و به پنجره ی آن سو تر می رسد، جایی که پیرمردی، بی هیچ تکانی رو به رو را نگاه می کند.

از یادهای تابستانی




 عصر تابستان بود، با تمام بوهای تابستانی، بوی تاک انگور که حیاط خانه را پر کرده و سقفی بود برای حیاط مان تا فکر کنیم که آسمان سبز است؛ بوی طالبی های تازه ای که پدر، عصر های تابستان با خود به خانه می آورد و فالوده هایی که مادر درست می کرد با کلی یخ که چشیدن خنکی اش را لحظه شماری می کردم؛ بوی خاک خیس شده که موقع شستن حیاط، عصرهای تابستان مان را نمناک می کرد. بوی چای با سماوری که در گوشه ی حیاط، در عصرهای تابستان جا خوش می کرد. این عصرهای تابستان، جشن بیکران من بودند.
هوا کم کم تاریک می شد که برق های خانه رفت، مادر با عجله به دنبال کبریتی می گشت تا مرا از وحشت تاریکی نجات دهد. همیشه این زمان های تاریکی برای من طولانی می گذشت و هیچ تکان نمی خوردم تا مادر با نور شمع بیاید و آرامش و اطمینان دوباره به من بازگردد.
هنوز مادر باز نیامده که صدای در را می شنوم، فریاد می زنم :" مامان! مامان! در می زنند". مادر هم می گوید:" خب باز کن!" و من ساکت می شوم .
مادر می داند که تاریکی آن قدر بر من غالب است، که از جایم تکان نمی خورم. خودش را سریع به حیاط می رساند و در را باز می کند. صدایش پر از شادی است و من کنجکاوانه گوش هایم را تیز می کنم که بشنوم چه می گوید. عمه ی مادر به دیدن مان آمده است. من تا به حال ندیدمش. در روستا زندگی می کند و حالا در تهران به دیدار ما آمده.
مادر چراغ کوچکی را روشن کرده و  من می توانم تصویر محوی از چهره ی عمه را ببینم. نامش خاور است. اسمش برایم ناآشناست. اما در کتاب فارسی خوانده ام خاور یعنی شرق. عمه شرقی است. عمه خاور وقتی به رویم خندید، دلم به سمتش باز شد و به طرفش رفتم.
صدایش آرام بود. برایم قصه گفت و به سادگی مرا به دنیای خیال برد.
آن عصر تابستانی برایم پر شد از صدای زنی که همیشه تنها زندگی کرد، وقتی تنهایی زن را، همگان ننگ می دانستند. او تنها سفر می کرد، زمانی که سفر کردن یک زن تنها، ناپسند شمرده می شد. چیزهای زیادی از او نمی دانم؛ حتی نمی دانم آیا او تابستان دیگری را دید یا نه، چون دیگر هیچ وقت او را ندیدم و عجیب اینکه پس از آن هیچ کس در مورد او حرفی نزد؛ انگار او فقط در رویای من لختی درنگ کرد، در عصری که فقط من و او آن را تجربه کردیم و باز به تنهایی اش بازگشت. هر چه هست هر تابستان بارها و بارها او را به یاد می آورم و یقین دارم که او آرامش داشت و تنهایی اش را دوست می داشت.