۱۳۹۱ فروردین ۱۷, پنجشنبه

لحظه

 مرد مسافرش را پیاده می کند و به جاده می زند. تلفن اش را خاموش می کند و خیره به جلو فقط می راند. چشمانش به رنگ دیگری در آمده و نگاه اش تغییر کرده. جاده طولانی است، و مرد با نگاه خیره فقط می راند. به دریاچه ای می رسد. پیاده می شود و خیره به سوی دریاچه می رود. لحظه ای آمده است، لحظه ای که درنگ در آن معنا نمی کند. انگار این لحظه خود را با تغییر نگاه آدمی نشان می دهد. مرد دیگر راننده نیست، آدمی است که می خواهد نباشد. دریاچه هم به مرد خیره است. لحظه با همه ی قدرت اش آمده است، با سکوت خود و سکوت مرد که با هم هماهنگ اند. اما به ناگاه نگاه مرد تغییر می کند. پلک می زند. برمی گردد. مسیر را برمی گردد. به شهر می رسد. دوباره راننده ی شهر است. انگار چیزی در مناسبات لحظه ها روی می دهد، لحظه ای که می خواهد عدم را در خود جا دهد، به لحظه ی آدم دیگری وصل است. آدم دیگری که به مرد تعلق دارد و لحظه های آخرین اش را در بیمارستانی سپری می کند. انگار مرد باید در لحظه اش درنگ کند و خود را به لحظه ی آدم اش برساند. انگار بعضی لحظه ها مهم ترند، باید خود را به آن رسانید.

۱۳۹۰ اسفند ۲۸, یکشنبه

...


تلخ ترین گریه هایم را بعد از رفتن تو تجربه کردم. قبل ترها که زندگی تلخ می شد چه متاثر از حادثه ای بیرونی یا رویدادهای درونی ام، اشک می ریختم و می لرزیدم، اما نمی دانی حالا که تو رفته ای، برای همیشه رفته ای، دلم خالی شده. یک حفره ی بزرگ در آن ایجاد شده و یادت که می آید، این حفره چنان می لرزد، چنان به ته ته وجودم رخنه کرده، که با همه ی وجودم گریه می کنم. کسی که عزیزی را از دست می دهد، زخمش برای همیشه در وجودش می ماند و شما نمی دانید که نگاه اش چقدر بغض دارد.
حالا که بهار دارد می آید، انقدر این روزهای نزدیک بهار برایم پرحجم است که گویی شناورم در آن. سبک می شوم و سنگین. گاه به آسمان نگاه می کنم و گاه به زمین. این روزهای سال های گذشته، پر از شوق بودم که دوباره می بینمت، در فرودگاهی که با بغض همیشه ترک ات کردم. دیگر یاد آن شوق ها در دلم می ماند. نمی آیی. نمی آیم.



۱۳۹۰ اسفند ۲۵, پنجشنبه

نجات


دنیا دیگر به لانه ی ماران شبیه نیست، خود ماری است که با عضلات متراکمش، تمامی استخوان های مان را در خود پیچیده. گاهی بعضی مان از شدت درد ضربه ای می زنیم و گاهی بعضی هامان نیز تنها مات نگاه می کنیم به خودمان، به دیگری کنارمان، به آسمان و درد را برای خود معنی می کنیم.
و گاهی مات نیستیم، ضربه هم نمی زنیم، در جستجوی راه حلی ایم. به نجات فکر می کنیم و در این جستجوی ذهنی، پرده ای کنار می رود و نگاهی جدید را می بینی که می توانی صیقل اش دهی، تا به کار آید، تا نجات دهد. تا نجات یابی.

لحظه


روزها،
گاهی مچاله اند.
بال بال گنجشکک پشت پنجره
حتا تای لحظه را 
باز نمی کند.

۱۳۹۰ اسفند ۱۷, چهارشنبه

بوی تو



لباس ها یت را بیمارستان پس داده است. نگاه شان می کنم. همه ی نشانه های جسمانی ات را با خود دارند. همه ی خاطرات ات را با خودشان آورده اند.
پیراهن ات، شال گردن ات، کلاه ات، همه به آخرین ذره از هستی ات آغشته اند. به بوی تن ات آغشته اند.
سنگ می شوم. مات می شوم. همه را محکم بغل می کنم و هراسان به دنبال پارچه ای می گردم که همه شان را داخل اش بگذارم. محکم گره می زنم. پارچه ی دیگری می آورم. دور پارچه ی قبلی محکم می پیچم اش. می خواهم بماند. می خواهم بوی ات بماند. می خواهم این حضور بماند. برای همیشه بماند. وسواس می شوم. همه را داخل کیسه ای می گذارم. کیسه را گوشه ی کمد می گذارم. در کمد را قفل می کنم.
دراز می کشم. بوی ات مثل خاطره ای سنجاق می شود در یادهایم. بوی ات یاد می شود در همه ی من.

۱۳۹۰ اسفند ۳, چهارشنبه

مرگ


خداحافظی کردن اندکی مردن است.
چهار سال است که اندکی می میرم. و حالا مرگ حضور دارد. به تمامی.
انگار همه ی این چهار سال، تمرینی بود برای مواجهه با همه ی مردن.


۱۳۹۰ بهمن ۱۶, یکشنبه

فقدان



وقتی فقدان و نبود کسی بر تو، قلب و فضایت حادث می شود، آنگاه همه ی تو، درون ات و نگاه ات سنگین می شود. هر صدا و نگاه و حرکتی که با خود حس دوست داشتن را حمل کند، خالی ات می کند. به رنج می رسی. به ترس می رسی. انگار نبود او، زخمی را برایت تازه می کند، زخم دوست داشتن. حتا نگاه مهربان یک دوست، دیوانه ات می کند. دوست داشتن آدم ها ویرانی می آورد. قلب مان مچاله است برای همیشه. فقدان، بودن را پررنگ می کند. بودن اش همه جا حضور دارد. فقدان، آدم های دور و بر را نشان ات می دهد، دیگری ها را پر رنگ می کند. فقدان، به یاد آوردن است. فقدان، بیداری دوباره ی همه ی حس های انسانی مان است. فقدان، شور دارد. درد دارد. فقدان، تو را با خودت مواجه می کند. فقدان، رجوعی به تنهایی مان است.